|
ع ط ش عطش دارم اما میدونم که نمیتونم خودمو از ابن چشمه سیراب کنم میدونم جلوتر چشمه ای جوشانتر منتظرمه میدونم و میتونم صبر کنم اما مشکل از این چشمه یا اون چشمه سیراب شدن نیست مشکل تویی مشکل سیراب شدنه مشکل سیراب شدن من از توئه مشکل عطشه نه سیراب شدن
پذیرفتن واقعیات تلخ زندگی، تا امروز از این عبارت استفاده نکرده بودم. اگرچه منم مثله همه آدمها در زندگیم با واقعیات تلخی مواجه شده بودم اما تا امروز این جمله رو درخور ندیده بودم. شاید به این دلیل که تا حالا هر چی بوده به خاطر نوع نگاه من به موضوع،تلخ بوده و با تغییر زاویه دید من،ماهیت موضوع هم تغییر میکرد. ولی وقتی با موضوعی مواجه بشی که هر چی نگرشت رو عوض میکنی باز هم ماهیتش تغییری نمیکنه...؟ همش فکرمیکنی کدوم زاویه مونده که از دریچه اش نگاه کنی تا شاید... تقاص چشمتو،دلت میتونه بپردازه میتونی آغوشتو باز کنی،بپذیریش و سینتو به داغش مهر کنی...
دلم دل میخواد نه ... دلم یاد میخواد دلم برای با تو بودن ، به یاد تو بودن تنگ شده راستی چی شد که در یادم کمرنگ شدی؟ مسخرست! حتی یادم نمیاد چرا؟چی جوری؟ چرا مدتهاست که اشکام برای تو نمی چکند؟ چرا فقط از این ماه تا اون ماه باید دل تنگت بشم؟ ...در دلم با دلم باش...
سال نود برای من سال تولد بود.اول خواهرزاده ام
متولد شد و بعد خودم!و این تولدها در هنگامه ای صورت گرفت که خیلی چیزها به سمت
مرگ در حرکت بود.با آمدن این نوزاد توانستم درک کنم چرا گفته میشود تا زمانیکه
هنوز نوزادانی متولد میشوند میتوان به این دنیا امیدوار بود.این،اعتقاد به یک
معجزه نبود بلکه اعتقاد به زندگی بود.اگرچه شاهد این مرگ و تولد مجدد بودن بسیار
با شکوه بود اما مال من نبود!من نیاز به دیدن مرگ و تولد مجدد خودم داشتم و زندگی
عجیب نسبت به نیازهای ما بی تفاوت نمی ماند. به سمت مرگ رفتن سخت نبود.تنها چیزی که سخت
بود،نپذیرفتن این نزدیک شدن بود.وقتی به سمت مرگ حرکت میکنیم،در برابرشکوه و عظمت
مرگ،سخت میتوانیم لذت تولد و یا شاید دلیل تولد رابه یاد بیاوریم.شاید زیبایی مرگ
و تولد هم در همین است که هرکدام اینقدر باشکوه هستند که وقتی به یکی نزدیک میشویم
نمی توانیم یا تاب نمی آوریم بیش از شکوه آن،شکوه دیگری را هم به یادآوریم و
تسلیمش میشویم و درست همینجاست که نپذیرفتنش سخت میشود. اما فرق است بین تسلیم شدن و پذیرفتن.وقتی تسلیم
شویم،سرسپرده میشویم اما وقتی پذیرفتیم،دلداده میشویم.فرق است بین سرسپردگی و
دلدادگی.وقتی دل سپردیم مرگ و تولد میتوانند به هم تبدیل شوند و این هنگامه ایست
که میتوانیم درک کنیم اگر به مرگ دل
نمیسپردیم هرگز دوباره متولد نمیشدیم و اگر به تولد سرسپرده شویم هرگز نمیمیریم تا
تولدی دیگر را تجربه کنیم. تولدم مبارک سال نو میارک
بعضی وقتا فکر میکنم چرا بعضی چیزا پیش میاد ؟ یا چرا این چیزای پیش آمده باید دوباره پیش بیاد ؟ این وقتا وقتیه که احساس
سردرگمی میکنم و بعدش دلم میگیره . وقتی دلم گرفت تازه یادم میفته که زمین به طرز
احمقانه ای گرده !
چندوقت پیش یکی از دوستان روی صندلی داغ نشست! برام جالب بود چون تا حالا ندیده بودم کسی خودش بره بشینه روی یه همچین صندلی ای . تصمیم گرفتم منم امتحان کنم بنابراین شما میتونید هر سوالی که در مورد من دارید ازم بپرسید تا من جواب بدم . ولی از اونجاییکه من اولین بارمه که روی صندلی داغ میشینم لطفا رعایت قلبمو بکنید .
با کلام مشکل دارم : «مشکل واژه ها اینه که حس کاذبی به آدم می دن که فکر میکنی منظورتو رسوندی و حرف دیگرانو فهمیدی اما وقتی با سرنوشت (ترجیح میدم بگم زندگی)رو به رو میشی پی میبری که کلمات کافی نیستند» (برگرفته از حرفای کوئیلو) «بگدار حوصله چای سر برود روی گاز آفتاب دم کن با یک حبه سلام خوب میشود عصرانه ما» (از رادیو شنیدم)
|
About![]()
Archivesاردیبهشت 1391فروردین 1391 اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 شهریور 1390 مرداد 1390 تیر 1390 خرداد 1390 اردیبهشت 1390 فروردین 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 Links
انسانشناسی |